خزان که میرسد دلتنگی در ضمیر آدمی ریشه میزند پاییز اتفاقی ناب است که از پایان ، شکوه میسازد تا اثبات نماید که آغاز بتنهایی زیبا نیست، آخر شاهنامه هم میتواند زیبا باشد. وجلوه های واپسین، میتواند تصاویری باشکوهتر خلق نماید. تصویرهایی که حرف مشترکشان پایانی ِ نا بهنگام است . پاییز، فصل یادآوری خاطراتی از یاد گریختهاست. آدمهایی که طراوات بهاری و گیرایی تابستانشان از یاد رفته و همگی آویزان شاخههای انزوای تلخت میشوند وبه محض دیدنشان خود را مثل یک کودک معصوم که منتظر توجهاست ، رها میکنند روی زمین خاطراتت سالهاست که پاییز برای من بیش از حزن و اندوه ، رنگ شعف انگیز تنفس دارد و فانتزی هایش گویا میچربد به غمگنانه بودن در و پیکر زنگار گرفته اما چشم نوازش. تصور فضای شاعرانگي پاییز از دلخوشی وسرخوشی نیست که از آگاهی به رخوت و یاس وتسلیمی است که غم بر تو تحمیل میکند تا زیر آنکسوت پرشکوه و ریاکارانهاش، تو را به نیستی بکشاند. پاییز، حساش، بوی عریانی و زمزمه هایش همه انگار ارمغان لختی و باخود بودن اند. پاییز دیر زمانیست که برای من چونان ضیافتي باشکوه اما تک نفره ای است ، که در آن جدا شدن، که در آن پایان را به تماشا مینشینم
برچسب:
نویسنده: محمد رادمنش
تاريخ: پنجشنبه
23 تير
1401 ساعت: 19:32